تبليغاتX
Meaning of Life
گریه خدا...

 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه

 

چرا بايد دل خدا بگيره!!!!؟

 

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

 

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم                          

 

 

تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!

     

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم

 

که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

 

همه مي گفتند باران رحمت خداست

 

 

 ولي حس کودکانه من  مي گفت خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:37  توسط مسعود  | 

بخند...

آدمك آخر دنياست بخند         ...           آدمك مرگ همين جاست بخند

 

آن خدايي كه بزرگش خواندي         ...      به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

دست خطي كه تو را عاشق كرد     ...          شوخي كاغذي ماست بخند

 

     فكر كن درد تو ارزشمند است       ...       فكر بكن گريه چه زيباست بخند

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:21  توسط مسعود  | 

قصه ي جدايي ما آدم ها...
 

من و تو را جدا كردند

 

من و تو در دو دنياي متفاوت زندگي مي كنيم

 

با عادت ها،سنت ها،پيش فرض ها و واژه ها،

 

با اخلاق و ارزش ها؛

 

ما را جدا كردند.

 

با عادت ها خشم و نفرت بيشتري آفريدند و ما جداتر شديم،

 

تكرار، تكرار شد؛

 

ما جدا تر شديم، نفرت و جدايي بيشتر شد.

 

ما انسان ها مي توانستيم همديگر را در آغوش بگيريم،

 

ولي ماها را جدا كردند،

 

به لحظه هاي زندگي ترس تزريق كردند تا هيچ لحظه اي آزاد نباشد،

 

ما را از درون غافل كردند،اسيرمان كردند،

khurus-jangi.blogfa.com

 

اسير دنياي بيرون،

 

اسير  حرص و آز،ارزش و اخلاق،خشم و نفرت،ضعف  و قدرت،مقايسه و

قضاوت،تاييد و تكذيب،ترس و

 

تعصب،تكرار و تكرار و تكرار!

 

اسير بيرون شديم تا درون را فراموش كنيم؛

 

اسير شديم تا آزادي را فراموش كنيم.

 

در ماها خشم و نفرت بسياري آفريدند،

 

و با اين خشم و نفرت جدايي ماندگارتر شد.

 

ما به عادت ها عادت كرديم تا اسير بمانيم

 

به ما دادند تا خود خلق نكنيم

 

به ما دادند تا وابسته بمانيم.

 

ما انسان ها مي توانستيم همديگر را در آغوش بگيريم،

 

مي توانستيم بخنديم،آزاد باشيم،

 

مي توانستيم زنده باشيم و به زندگي لبخند بزنيم،

 

مي توانستيم عاشق زندگي باشيم،

 

ولي پر شديم از خشم و نفرت و حرص و آز و ترس و تعصب.

 

مي توانستيم عاشق آزادي باشيم و در آزادي ناداني ها را فراموش كنيم،

 

مي توانستيم هر روز آزادي را در آغوش بگيريم،

 

مي توانستيم هميشه عشق را احساس كنيم و اشك بريزيم،

 

ولي دربند مانديم

 

سلسله ي ناداني ها ادامه دارد،

 

عادت و تكرار مي چرخند،سنت معناي زندگي ست. و رنج، انگيزه ي زندگي!

 

شايد هم زندگي همين باشد!!!

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:51  توسط مسعود  | 

 
Type Writer Status Bar